درک داستان ها می تواند بسیار کمک کننده در توسعه کسب و کار و زندگی ما باشد. همه مدیران، باید بتوانند داستان گوهایی قوی باشند و اگر بتوانند داستان های قوی بسازند یا نقل کنند، می توانند بهتر مدیریت کنند. در این بخش داستان «عشق فروشی نیست !» را باهم خواهیم خواند...

آنچه در این مقاله می خوانیم

عشق فروشی نیست! بله! پیش از پردازش به داستان، این نکته را یادآور شویم که داستان های مدیریتی برای این درست شده اند که ما بتوانیم موضوعات را با همذات پنداری درک کنیم. یعنی بتوانیم موضوعات را به گونه ای دریابیم که داستان ها بتوانند مفاهیم را درست تر به ما منتقل کنند.

به همین دلیل درک داستان ها می تواند بسیار کمک کننده در توسعه کسب و کار و زندگی ما باشد. همه مدیران، باید بتوانند داستان گوهایی قوی باشند و اگر بتوانند داستان های قوی بسازند یا نقل کنند، می توانند بهتر مدیریت کنند.

داستان مدیریتی | عشق فروشی نیست

این داستان، یکی از داستانهای بسیار بسیار آموزنده است که می تواند در زندگی و کسب و کار ما برای درک بهتر « قدردانی و عشق » و «میزان ارزش انسانها»، به آن استناد کرد.

شاید بتوان گفت در هر جایی که ما وارد شویم و هر چیزی را که خرید و فروش کنیم، زمانی که پای انسان به میان بیاید، ما از خرید و فروش کردن باید دست برداریم. هیچ کدام از پول های موجود در دنیا، نباید بتواند یک انسان را خرید و فروش کند!

داستان « عشق فروشی نیست» ، داستان یک پدر، و مادر و فرزند آنهاست. مرد به همراه همسر و فرزندشان، هرسه در دادگاهی، به قاضی مراجعه کردند. شکایت زن این بود که شوهر سابقش (پدر کودک که اکنون از وی جدا شده)، در زمانهایی که کودک نزد پدر می ماند، به شدت کودک را ، به کار گرفته و با توجه به سن کودک، این کارها از توان کودک خارج است و او باید به کودکی اش بپردازد.

در این میان، مرد مدعی بود که درآمدهای فعلی او، کفاف هزینه های بالای زندگی را نمی دهد و کودک باید کمک وی باشد. مرد همچنین ادعا میکرد که بسیار فرزندش را دوست دارد و حاضر نیست او سختی بکشد، اما کارهای خرد را باید انجام دهد!

مادر همچنان در دادخواهی خود، مصرانه اعلام کرد که مایل نیست فرزندش نزد پدرش بماند. زیرا او قصد دارد به شدت از وی کار کشیده و به عنوان نیروی انسانی از وی استفاده کند. او ادعا داشت که اگر از کودک محافظت کند و کودک را از شر پدر دور بدارد، میتواند این فرزند را به موجود مفیدی برای جامعه در آینده تبدیل کند.

پدر اما نظر دیگری داشت! او معتقد بود که گفته های مادر در دادگاه کاملاً بی اساس است و او فرزندش را به شدت دوست دارد. او عنوان کرد که دوست دارد تا خودش مراقبت از وی را بر عهده بگیرد تا مبادا اتفاقی برای فرزند رخ دهد. به همین دلیل این کشمکش میان مادر و پدر جریان بود…

ناگهان قاضی پیشنهاد جالبی را ارائه کرد! او به پدر و مادر گفت که با توجه به اینکه هر دوی شما صلاحیت بزرگ کردن این فرزند را ندارید، دولت سعی در آن دارد تا این فرزند را از شما بخرد! اما مبلغ پیشنهادی که دولت برای خرید این فرزند ارائه می کند، به قدری مناسب و عالیست که هر دوی این پدر و مادر می توانند با این پول براحتی زندگی کنند!

پس از اتمام این سخن، مادر به شدت پریشان شد. او به التماس افتاد و سعی کرد تا با ناعادلانه خواندن این حکم، حق خود را بگیرد! در مقابل اما، پدر ساکت نشسته بود و فکر می کرد. ناگهان پدر به سخن آمد و گفت : «آقای قاضی، ما مانعی نداریم ولی ما هم هزینه هایی داریم که باید پرداخت شوند. بنابراین ما خواستار مبلغ بیشتری برای این موضوع هستیم!

در این هنگام، فریاد مادر به هوا خواست! او با ناله و گریه، این قضاوت را ناعادلانه می خواند. قاضی بدون توجه به حرف های مادر، از پدر پرسید که: « چه مبلغی مناسب است ؟ میزان مبلغی که مناسب است را بیان کنید تا ما بتوانیم در مورد آن، تصمیم بگیریم!»

مادر؛ همچنان بی تابی می کرد و تصمیم دادگاه را به رسمیت نمی شناخت. اما باید نظم دادگاه را حفظ می کرد و به دادگاه احترام می گذاشت. در نهایت، پدر به سخن آمد و عددی را عنوان کرد. قاضی، با منشی جلسه صحبتی آرام کرد و دقایقی بعد، دو مامور برای جلب پدر کنار وی قرار گرفتند!

قاضی گفت: «حکم دادگاه این است! کودک، نزد مادر خواهد ماند و پدر به هیچ عنوان نباید حقی از وی داشته باشد. ضمن اینکه پدر به علت آزاد کودک، چند روزی باید بازداشت باشد!». مادر کودک را در آغوش گرفت و شادمانه از قاضی و عدالت وی تشکر کرد.

مدیران هوشمند، چه درسهایی از این داستان میگیرند؟

بدیهی است که بسیاری از ما، نیروهای انسانی را «نیرو» می خوانیم اما آنها «نیروی انسانی» نیستند، بلکه «گنج انسانی» هستند. امروزه حتی نباید به کارکنان ؛ «سرمایه انسانی» ، خطاب کرد. این گنجهای انسانی تمام شدنی، اما باارزش هستند که ششرکتها و برندها را می سازند. آنها با پول قابل خرید و فروش نیستند!

کارکنان ، مهره یا ابزار نیستند!

کارکنان ما، ابزارهای ما برای رسیدن به اهداف نیستند. کارکنان ما، شرکای کم هزینه و کم بهره کسب و کار ما هستند. آنها از کسب و کار ما باید سهم ببرند وگرنه نقش خود را به درستی ایفا نخواهند کرد. نمی توان انسان را با ابزارآلات و ماشینها مقایسه کرد. انسان، دارایی نیست، گنج است!

عشق واقعی با پول خریدنی نیست!

نمی توان عشق حقیقی را با منفعت مبادله کرد. انسانها هوشمند هستند و احساسات دارند. آنها برروی نرم افزارهای جمعی شان (خرد جمعی)، حس و حال ما را درک میکنند و اگرهم به آنها دروغ بگوییم، خواهند فهمید.

میزان گذشتن از پول ، ملاک عشق است!

اگر کارکنانمان را دوست داریم، باید برای آنها «پول» خرج کنیم. پول خرج کردن، نشانه دوست داشتن است. بسیاری از ما، حاضریم از جان بگذریم اما از پول نه! پول تنها یک دیتابیس سرد است اما انسانها؛ «گنجهای گرم» هستند.

کاش معشوق از عاشق طلب زر میکرد        جان که چیزی است که هر بی سروپایی دارد!

همین حالا اقدام کنیم!

برای درک بهتر کارکنان، لازم است تا آنها را به رسمیت بشناسیم. مشاورین متخصص ما در «مدیروز» می توانند برای ساخت سرگرمی ها، آموزش تیم در محل، برنامه ریزی استراتژیک، آموزش شرکت شناسی و مارکتینگ، کنار ما باشند.

سوالات متداول:

چرا کارکنان را باید «گنج انسانی» نامید نه «نیروی انسانی» یا «سرمایه انسانی»؟

کارکنان در سازمان ها نه تنها منبع نیروی کار هستند، بلکه گنجینه های ارزشمندی به شمار می روند که پایه و اساس ساخت شرکت ها و برندها را تشکیل می دهند. این گنج ها برخلاف منابع مادی، با پول قابل خرید و فروش نیستند و ارزشی بینهایت دارند، اما نیاز به مراقبت و سرمایه گذاری دارند تا شکوفا شوند. مدیران هوشمند از این درس می گیرند که با دیدن کارکنان به عنوان گنج، می توانند روابط پایدارتری بسازند و از پتانسیل واقعی آن ها برای رشد سازمان بهره ببرند، در حالی که نادیده گرفتن این جنبه انسانی منجر به از دست دادن انگیزه و کارایی می شود.

آیا کارکنان ابزار یا مهره ای برای رسیدن به اهداف سازمان هستند؟

خیر، کارکنان نباید به عنوان ابزار یا مهره دیده شوند، بلکه آن ها شرکای کم هزینه و کم بهره در کسب وکار هستند که برای ایفای نقش مؤثر، باید سهمی از موفقیت ها دریافت کنند. مقایسه انسان با ماشین آلات یا دارایی ها اشتباه است، زیرا انسان ها دارای احساسات، هوش و خرد جمعی هستند که نمی توان آن ها را با هیچ ابزاری جایگزین کرد. مدیران هوشمند این درس را می گیرند که با مشارکت واقعی کارکنان در سود و تصمیم گیری ها، می توانند وفاداری و خلاقیت آن ها را افزایش دهند و سازمان را به سمت موفقیت پایدار هدایت کنند.

چگونه می توان عشق واقعی به کارکنان را نشان داد؟

عشق حقیقی به کارکنان با منفعت مادی مبادله نمی شود، زیرا انسان ها هوشمند هستند و احساسات دروغین را تشخیص می دهند؛ در عوض، میزان گذشت از پول و سرمایه گذاری مالی روی آن ها ملاک واقعی دوست داشتن است. پول تنها یک ابزار سرد است، اما کارکنان "گنج های گرم" هستند که با خرج کردن برای رفاه، آموزش و توسعه شان، می توان وفاداری واقعی شان را به دست آورد. مدیران هوشمند از این درس الهام می گیرند که حاضر بودن به خرج کردن پول برای کارکنان، بیش از کلمات، نشان دهنده تعهد واقعی است و منجر به ایجاد محیط کاری پر از انگیزه و تعهد می شود.

چگونه مدیران می توانند اقدام به بهبود روابط با کارکنان کنند؟

برای درک و شناخت بهتر کارکنان، مدیران باید آن ها را به رسمیت بشناسند و از خدمات مشاورین متخصص مانند تیم "مدیروز" بهره ببرند که در زمینه هایی همچون ساخت سرگرمی ها، آموزش تیم در محل، برنامه ریزی استراتژیک، آموزش شرکت شناسی و مارکتینگ کمک می کنند. اقدام فوری شامل سرمایه گذاری روی برنامه هایی است که کارکنان را به عنوان شرکا درگیر کند و احساس ارزشمندی به آن ها بدهد. مدیران هوشمند این درس را می گیرند که تأخیر در اقدام، فرصت های رشد را از دست می دهد، در حالی که شروع سریع با ابزارهای حرفه ای، می تواند فرهنگ سازمانی را تحول بخشد و نتایج بلندمدت مثبتی به همراه داشته باشد.


Warning: Array to string conversion in /home/h308266/public_html/wp-content/plugins/jet-engine/includes/modules/dynamic-visibility/inc/conditions/base.php on line 166

پیشنهاد این مقاله به دیگران: